رمـان هاي آشـپزخانه اي بـراي خـواننده هاي آشپزخانه اي
!



اين آشپزخانه ما هم،
پيش از آنكه“اوپن” بشود،كلي داستان داشت. اول اسمش مطبخ بود يعني محل طبخ، محل پختن غذا بود كه
درست هم بود. به پزنده غذاهم مي گفتند“طباخ” يعني كسي كه مي پزد. ظاهرا دردوره رضاشاه،كه مخالف كاربرد كلمه عربي در فارسي بود، ودر فرهنگستان آن زمان،بجاي مطبخ كلمه آشپزخانه را برگزيدندكه البته فارسي بود ولي معادل جامعي نبود.براي اينكه درمطبخ همه نوع غذا واز جمله آش مي پزند. حالاچرا نگفتند “پلوپزخانه” يا مثلا“ قيمه پزخانه” وغيره، خدا مي داند. لابد كسي كه كلمه را پيشنهاد كرده، آش را دوست داشته ويا زنش دائم آش برايش مي پخته واو خيال مي كرده غذا فقط يعني آش! واعضاي فرهنگستان كه همه پير و بي دندان بوده اند، پيشنهاد اورا بل گرفته وفورا تصويب كرده اند و بدين ترتيب مطبخ هزارساله ما،شده آشپزخانه! 

اما قصد من در اينجا بحث كلمه شناختي نيست بلكه مي خواهم يك مساله ادبي را مطرح كنم بنام: ادبيات آشپزخانه اي،كه ظاهرا از دست آوردهاي“اوپن” شدن آشپزخانه هاست. بنابراين ناچارم نخست مختصري درباره“اوپن شدن” بگويم. گرفتاري بزرگ ما ايراني ها اين است كه عاشق“اجناس وارداتي” هستيم،از دماغ سربالاو اتومبيل مرسدس بنز گرفته تا آشپزخانه اوپن! بي آنكه حتي يك لحظه فكركنيم كه اين اجناس درچه شرائطي،به اقتضاي چه نياز هائي،ودركدام كشور وجامعه اي بوجود آمده است.

براي اينكه پربي راه نروم،مي چسبم به همين آشپز خانه اوپن. غربي ها معمولا درآپارتمان هاي40-50 متري زندگي مي كنندبا يك يادواتاق خواب،يك اتاق نشيمن،يك آشپزخانه كوچك و سرويس. اخيرا،يعني از چند دهه پيش، بفكرافتادند براي برزگتر جلوه دادن فضاي اتاق نشيمن،ديوار بين اين اتاق ومطبخ را بردارندكه شد آشپزخانه اوپن! وچون آنها معمولا درخانه از مهمان پذيرائي نمي كنند و طبعا مطبخ زياد فعالي ندارند، مشكلي پيش نيامد. خانواده اروپائي،شامل زن و شوهرو يك يا دوبچه؛ صبح از خانه مي روند وشب برمي گردند.براي شام،غذاي آماده مي خورند و يا فوقش يكي دو تكه اسكالپ مرغ ويا بيفتك توي ماكرويوسرخ مي كنندوبامخلفات فراوان مي خورندبي دودودم وبي بوو خاصيت!    

ما ايراني ها رفتيم اروپا واين خانه هارا ديديم وچون متاسفانه مارا مقلد بارآورده اند، برگشتيم و مطبخ مان را كرديم اوپن،بي آنكه به عاقبش بينديشيم!بااولين پيازداغي كه در اين آشپزخانه اوپن سرخ كرديم،گندش درآمد! بوي چرب پيازداغ به در و ديوار آپارتمان چسبيد وهودو هواكش وحتي پنكه و كولر هم حريفش نشد. چشم انداز يك عالمه ظرف نشسته در آشپزخانه اوپن از سالن پذيرائي هم كه واويلا! حالا بعضي خانم هاي خيلي با سليقه، براي پوشاندن اين منظره زشت وتهوع انگيز،يك پرده پلاستيكي جلوي آشپزخانه اوپن مي آويزند. يعني عذر بدتر از گناه! چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني؟بگذريم و بيش از اين بيراهه نرويم.

تئاترآشپزخانه اي!

دريكي از كتاب هائي كه از فرانسوي به فارسي ترجمه كردم(و الان بخاطرم نيست) خواندم كه چند خانم هنرمند وهنر پرور فرانسوي،كه البته جزو“مرفهين بي درد” بودند وآشپزخانه شان هم اوپن بود،تصميم گرفتند دوستانشان را دعوت كنند ودرآشپزخانه شان برايشان تئاتر اجرا كنند ونام تئاترشان را هم گذاشتند: “تئاترآشپزخانه اي”كه احتمالا نمايشنامه شان را هم در آشپزخانه و ضمن آشپزي نوشته و تمرين كرده بودند. ظاهرا حاصل كارهم بد از آب در نيامده و براي خودش مكتبي شده بود. فرانسوي ها ازاين تفنن ها زياد دارند وجاي تعجب هم نيست.

 

ورمان آشپزخانه اي!

واما دركشور خودمان، از چندسال پيش كه آشپزخانه ها “اوپن” شده، خانم هاي مرفهي پيداشده اندكه چون خودرا اهل قلم هم مي دانند، به صرافت افتاده اندكه ضمن آشپزي يا، به اصطلاح درست ترطباخي، رمان نويسي هم بكنند. بنابراين، دفترچه و مدادي روي پيشخوان آشپزخانه مي گذارند ودرهر فرصتي كه گير مي آورند، مي دوند طرف پيشخوان وچند كلمه يا جمله از داستان شان را مي نويسند. وبعد از چند روز يا چند هفته

رمان شان را تمام مي كنند؛ يك رمان چند صدصفحه اي با لكه هايي از روغن و سس ورب گوجه فرنگي وبوي پيازداغ و قورمه سبزي و ميرزاقاسمي: رمان آشپزخانه اي!

من يكي از اين رمان هارا ديده ام و چند صفحه اش را به زحمت خوانده ام واينك پاراگرافي از آنرا عينا و بدون هيچ دستكاري برايتان نقل مي كنم:

“ن ن م سرمان دادكشيد  جان م ازدست شما ب لب م رسيد  بريدگم شيد آخه از جان م چ مي خائيد ذليل مرده ها   اي واي پيازم سوخت  ب دووم

ها كوجا بودم  ها ما بچه ها غش غش خن دي دي م ودوي دي م ب حيات   ” .

 همين چندسطر براي آشنائي با رمان آشپزخانه اي كافي است. آدم به ياد رسم الخط فارسي ابداعي استاد آشوري مي افتد(سبك نوشتار كامپيوتري)! چند “كد” را باز مي كنم:

ن ن م  يعني ننه ام! مي خائيد همان مي خواهيد است. خن دي دي م يعني خنديديم هه هه!

جالب است كه بعضي از ناشرها كشته مرده اين رمان ها(ولابد نويسندگان آن ها) هستند وبراي به دست آوردن آن ها( ودل نويسندگانشان) سر ودست مي شكنند و آن ها را در تيراژهاي پنج هزاري وحتي ده هزاري منتشرميكنند. مخصوصا يك ناشر غرب تهران،كه جوان ترگل ورگلي است وكتابفروشي پدر را نيز دارد، غوغا مي كند! چه تبليغاتي! و ظاهرا چه فروشي!      

ازيكي از ناشران،كه از اينگونه رمان ها فراوان چاپ مي كند، پرسيدم:

- راستش را بگو. اين رمان هارا بخاطر روي ماه نويسندگان شان چاپ مي كني و يا

گفت:

- نه بخدا! فروش دارند! بعضي شان به چاپ دوم وسوم هم مي رسند!

حدس زدم راست مي گويد.“ رمان آشپزخانه اي” خواننده آشپزخانه اي هم دارد. خانم كدبانو، ضمن هم زدن ديگ آش ويا درحالي كه مواظب است شيرش سر نرود،رمان را به دست مي گيرد و چندصفحه اي مي خواند. وچون احتياج به دقت و فكر كردن هم ندارد، سريع پيش مي رود و يكشبه تمام مي كند. خيلي هم راضي است وفردا مي رود دومي را مي خرد. بله! رمان آشپزخانه اي،ناشرآشپزخانه اي وخواننده آشپزخانه اي هم دارد. همه هم راضي هستند! يك ضرب المثل تركي مي گويد:“ اسب كور نعلبندكورهم دارد”! هچ دخلي وار؟!

 

 

 



 

تمامي حقوق اين سايت براي خانواده نادعلي همداني محفوظ است