|
|
|
تا امروز نمي خواستيم اين موضوع را مطرح کنيم چون درگير کارهاي بابا بوديم ولي حال براي اينکه در سايت هاي مختلف مي بينم که درباره ماجراي بابا چيزهاي من درآوردي مي نويسند تصميم گرفتم ماجرا را خودم تعريف کنم: روز پنجشنبه 21 دي ماه 1385 حدود ساعت دوازده و نيم ظهر درب خانه را زدند و زن همسايه براي کمک در حمل برانکار اورژانس که براي حمل همسر ايشان (که مبتلا به آلزايمر بودند) آمده بود زنگ خانه ما را زد. بابا تنها بود. ما که نبوديم ولي با ديدن شواهد متوجه شديم که او به ميل خود با برداشتن پالتو و کلاه خود براي کمک به حمل برانکار از منزل بيرون رفته. هنگام حمل کمک در حمل برانکار، در راه پله دچار فشار شده و ظاهرا يکي از رگ هاي اصلي مغز پاره شده و دچار خونريزي شديد مغزي شد. آمبولانسي که براي همسايه آمده بود با اصرار همسايه ها بابا را هم به بيمارستان حضرت رسول واقع در خيابان نيايش تهران مي رساند. وقتي مادر که براي خريد رفته بود برمي گردد همسايه ها اطلاع مي دهند که براي بابا چنين اتفاقي افتاده. من هم چون شب جمعه بود با خانواده همسرم براي فاتحه به بهشت زهرا رفته بوديم. وقتي خبردار شدم که اتفاقي براي بابا افتاده خودم را به بيمارستان رساندم و بابا را ديدم که بيهوش در حالت نيمه اغما در اتاق CRP بيمارستان است و مشغول آماده کردن او براي رفتن به اتاق عمل هستند. پس از 6 ساعت عمل توسط تيم جراحي دکتر تهامي بالاخره توانستند خونريزي را بند آورده و بابا را از مرگ نجات دهند. بابا به مدت يک ماه در بخش ICU بيمارستان بستري و به مدت 17 روز هم در بخش جراحي مغز و اعصاب بستري بود و در تاريخ 8 اسفند 1385 از بيمارستان مرخص و به منزل منتقل شد. تازه کار ما شروع شد. تا دي ماه 1386 انواع و اقسام پزشکان کاردرمان، فيزيوتراپ، گفتاردرمان و متخصصين ديگر روي بابا کار کردند تا اين تاريخ او حتي غذايش را نيز خودش سر ميز مي خورد. البته سمت چپ بدن تقريبا فلج بود. ولي سمت راست درست کار مي کرد و چند کلامي هم صحبت مي کرد. ابراز شادي و غم مي کرد. گريه مي کرد، مي خنديد. ولي از دي ماه 1386 پس از يک ناراحتي تنفسي و کمک گرفتن از پزشکان يکي از مراکز درمان در منزل و سهل انگاري يکي از پزشکان متخصص داخلي اين مرکز و بروز طب 41 درجه در بابا همه چيز تمام شد. ديگر نه تکاني و نه کلامي. ديگر همه پزشکان قطع اميد کردند و گفتند اميدي به بازگشت ايشان نيست ولي معلوم هم نيست که تا چند وقت در اين وضعيت باقي خواهند ماند. بابا فقط نگاه مي کرد و گاهي چند ناله. از طريق لوله از بيني گاباژ مي شد و فقط مايعات به او داده مي شد. در شهريور ماه 1387 که ديگر همه از اينکه او بتواند از طريق بلع غذا بخورد قطع اميد کردند، بابا را به بيمارستان لاله منتقل کرديم که عمل PEG گذاري بر رويش انجام شود. در همين زمان بابا دوباره دچار مشکل تنفسي شد که باعث شد پس از اينکه 8 ساعت منتظر پزشک On Call متخصص ريه شديم به دستور ايشان بابا را دوباره به ICU بيمارستان منتقل کردند. بگذريم که در بيمارستان به ما چه ها گذشت. بابا با يک درد رفت بيمارستان و با چندين درد برگشت منزل البته PEG هم گذاشته شد. اين PEG يک لوله است که مستقيم از زير قفسه سينه در معده فرو مي کنند و غذا را با سرنگ به صورت مايع با آن گاباژ مي کنند. بابا را دوباره به خانه آورديم. زخم بستر هم در بيمارستان گرفته بود که تا زمان مرگش همراهش بود. البته آقاي زرين کام پرستار او بسيار مراقب بود و وضعيت را تحت کنترل داشت. وضعيت به همين منوال بود تا روزهاي آخر بهمن ماه 1387 که بابا مشکل شديد تنفسي پيدا کرد. شب پنج شنبه 1 اسفند برادرم از فرانسه زنگ زد که کارهايش درست شده و سه شنبه يا چهارشنبه هفته بعد به تهران خواهد آمد. در همين زمان مسئول تزريقات بابا براي انجام تزريقات آمده بود و با ديدن وضع بابا ما را اميدوار کرد که اگر روند مداوا به همين منوال پيش برود صبح روز بعد اثري از عفونت در ريه هاي بابا باقي نخواهد ماند. مادرم و خانواده در حال شادي کردن براي خبر آمدن برادر و خبري که مسئول تزريقات داده بود بودند که من به اتاق بابا رفتم تا سري به او بزنم. داشتم ميزان اکسيژن را تنظيم مي کردم که صداي عجيبي شنيدم، برگشتم، بابا به من زل زده بود، همان زمان ما را ترک کرد. ساعت 10 پنجشنبه اول اسفند 1387.
حالا که همه چيز تمام شده، ولي بابا قرباني سيستم پزشکي و مداواي اين مملکت شد. اول مسئولين اورژانس که با ديدن سن و سال بابا اجازه دادند در حمل برانکار کمک کند. دوم پزشک متخصص داخلي مرکز درمان در منزل که حرف ما را مبني بر حساسيت دادن بابا به يکي از آنتي بيوتيک ها قبول نکرد و تزريق آن را ادامه داد و پدر ما را براي هميشه ساکت کرد. سوم پرسنل بيمارستان لاله که با وجود درج اين نکته که بابا به داروي فنيتويين حساسيت دارد وقتي بر اثر ندادن داروي ضد تشنجي که بابا مصرف مي کرد، ايشان دچار تشنج شدند، اين دارو را به ايشان تزريق کردند که خود دچار حساسيت شده و مشکلات ديگر را باعث گرديد. حال که همه چيز تمام شده. خدايش بيامرزد.
|
|
تمامي حقوق اين سايت براي خانواده نادعلي همداني محفوظ است |